گردآوری داستان کوتاه آموزنده

» گردآوری داستان کوتاه آموزنده

هوای راهرو دادگاه گرفته و خفه بود. چهره غضبناک پیرمرد در هم گره خورده بود و پسر مدام با التماس می گفت: آقا غلط کردم، تو رو به خدا مرا ببخشید ...

پیرمرد با غیظ پسر را نگاه کرد و به یاد حرف پزشک افتاد: متاسفم، خانم شما سکته قلبی کرده و در دم... اشک روی گونه اش لغزید.

باز صدای پسرک در گوشش پیچید: غلط کردم آقا! من فقط شوخی کردم، خانومتان که گوشی را برداشت گفتم شوهرتان تصادف کرده و مرده! به خدا همین!



آخرین مطالب این وبلاگ



وبلاگ تبلیغاتیساخت وبلاگ تبلیغاتی
ساخت وبلاگ حرفه ایساخت وبلاگ حرفه ای رایگان
روانشناس ایرانی در لندنمینو ایرانی،روانشناس و مشاور ایرانی مقیم انگلستان-لندن
وگان - گیاه خواریبرنامه غذایی وگان ، گیاه خواری و خام گیاه خواری



  ساخت وبلاگ