گردآوری داستان کوتاه آموزنده

» گردآوری داستان کوتاه آموزنده

درویشی را ضرورتی پیش آمد . کسی گفت: فلان، نعمتی دارد بی قیاس. اگر به سر حاجت تو واقف گردد، همانا که در قضای آن توقف روا ندارد.

گفت: من او را ندانم.

گفت: منت رهبری کنم. دستش گرفت تا به منزل آن شخص درآورد.

یکی را دید لب فرو هشته و تند نشسته. برگشت و سخن نگفت.

کسی گفتش چه کردی؟

گفت: عطای او را به لقایش بخشیدم.

نکته!

مبر حاجت به نزدیک ترشروی

که از خوی بدش فرسوده گردی

اگر گویی غم دل با کسی گوی

که از رویش به نقد آسوده گردی



آخرین مطالب این وبلاگ



ساخت وبلاگ حرفه ایساخت وبلاگ حرفه ای رایگان
وگان - گیاه خواریبرنامه غذایی وگان ، گیاه خواری و خام گیاه خواری
وبلاگ تبلیغاتیساخت وبلاگ تبلیغاتی
روانشناس ایرانی در لندنمینو ایرانی،روانشناس و مشاور ایرانی مقیم انگلستان-لندن



  ساخت وبلاگ